مقاله سیتی‌ها یا اوربانیزاسیون؟ | ترجمه‌ مقاله‌ای از دیوید هاروی

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

    سیتی‌ها یا اوربانیزاسیون؟

    نویسنده: دیوید هاروی
    مترجم: آیدین ترکمه

    این متن برگردانی است از مقاله‌ای با مشخصات زیر:

    Harvey, David (2014): Cities or Urbanization, in Implosions/Explosions: Towards a Study of Planetary Urbanization, by Neil Brenner, Berlin, Jovis, pp. 52-66

    منبع: فضا و دیالکتیک

    شیوه‌ی فهم ما از سیتی‌ها بر سیاست‌ها و کنش‌های‌مان تأثیر می‌گذارد. آیا چسبیدن ما به «سیتی» به سان یک چیز، شیوه‌ای که برداشت ما را از اوربانیزاسیون به سان یک فرایند فرعی می‌انگارد، شیوه‌ی فهم ما را محدود می‌کند؟ آن برداشت/فهمی از شهری‌شدن که می‌تواند به سیاستی رهایی‌بخش بی‌انجامد چه مشخصه‌ای دارد؟

    در ابتدای این قرن، فقط چند سیتی در جهان وجود داشت که جمعیتی بیش از یک میلیون نفر داشتند. همه‌ی آن‌ها در کشورهای سرمایه‌دارانه‌ی پیشرفته قرار داشتند و لندن با فاصله‌ی زیاد، بزرگترین آن‌ها بود که آن هم زیر ۷ میلیون نفر جمعیت داشت. در ابتدای این قرن هم‌چنین نهایتاً ۷ درصد از جمعیت جهان را می‌شد منطقاً در دسته‌ی «اوربان/شهری» قرار داد. در سال ۲۰۰۰، چیزی در حدود ۵۰۰ سیتی با بیش از یک میلیون سکونت‌کننده وجود داشت، در حالی که بزرگ‌ترین آن‌ها یعنی توکیو، سائوپائولو، مومبای و احتمالن شانگهای جمعیت‌های بیش از ۲۰ میلیونی‌شان را به رخ می‌کشند، و سیتی‌های دیگر که بیشترشان در کشورهای اصطلاحاً در حال توسعه هستند نیز با جمعیت‌های بیش از ۱۰ میلیون نفر در رتبه‌های بعدی قرار دارند. اگر روندهای کنونی ادامه یابند، طولی نمی‌کشد که در قرن بیست‌و‌یکم بیش از نیمی از جمعیت جهان در دسته‌ی شهری قرار می‌گیرند و نه رورال/روستایی.

    به این ترتیب، قرن بیستم، یگانه قرن[۱] شهری‌شدن بوده است. به نظر می‌رسد که پیش از سال ۱۸۰۰ اندازه و تعداد تمرکزهای شهری[۲] در تمام فورماسیون‌های اجتماعی شدیدن محدود بوده است. در قرن نوزدهم اما شاهد عبور از این موانع در برخی از کشورهای سرمایه‌دارانه‌ی پیشرفته بودیم اما در نیمه‌ی دوم قرن بیستم بود که این موارد محلی/خاصِ عبور از موانع، به جریان جهان‌شمول شهری‌شدنِ عظیم تبدیل شد. حالا برای اولین بار در تاریخ، آینده‌ی بیشترِ انسان‌ها اساساً، در نواحی شهری‌شونده قرار دارد. حالا کیفیت‌های زندگی شهری در قرن بیست‌ویکم است که کیفیت‌های تمدن را تعریف می‌کند.

    اما نسل‌های آینده با یک داوری سطحی درباره‌ی وضعیت کنونی سیتی‌ها تمدن ما را مشخصاً نامطلوب خواهند یافت. تمام سیتی‌ها (اغلب به‌طور فزاینده و گاهی به‌طور کامل) از موارد زیر رنج می‌برند: فقیرسازی تشدیدشده و ناامیدی انسانی؛ سوء تغذیه و بیماری‌های مزمن؛ زیرساخت‌های رو به زوال یا فرسوده؛ مصرف‌گرایی احمقانه و افراطی؛ تباهی اکولوژیک و آلودگی مفرط؛ ازدحام؛ توسعه‌ی اقتصادی و انسانیِ ظاهراً شکست‌خورده؛ و گاهی منازعات اجتماعی تلخ، که طیف متنوعی را دربرمی‌گیرد از خشونت فردی در خیابان‌ها گرفته تا جرایم سازمان‌یافته (و اغلب شکل آلترناتیوی از حکم‌روایی شهری)، تا اقدامات پلیسیِ حکومتی در راستای کنترل اجتماعی جنبش‌های (گاهی خودانگیخته‌) اعتراضی مدنیِ چشمگیری که خواستارِ تغییر سیاسی‌ـ‌اقتصادی اند. به این ترتیب از دید بسیاری، حرف‌زدن از سیتیِ قرنِ بیست‌ویکمی، کابوس وحشتناکی را پیش چشم می‌آورد که کانون تمام بدی‌های خصلتِ تقدیراً معیوب انسانیت در یک خوک‌دونی آکنده از ناامیدی است.

    در برخی از کشورهای سرمایه‌دارانه‌ی پیشرفته، این تصویر وحشتناک، شدیداً در پیوند با عادت ریشه‌دارِ آن‌هایی بوده است که از این قدرت و مزیت برخوردارند که تا جای ممکن از مراکز سیتی فرار کنند. میل به پولی درآوردن و بیرون‌رفتن که با فرهنگ خودرومحورِ سهل‌انگار تغذیه می‌شود، حاکم شده است. برای مثال جمعیت لیورپول بین سال‌های ۱۹۶۱ تا ۱۹۹۱، ۴۰ درصد کاهش یافت و در طول همین سه دهه جمعیت سیتی بالتیمور از نزدیک به یک میلیون به زیر ۷۰۰ هزار نفر کاهش یافت. اما نتیجه نه تنها ایجاد حومه‌ای‌سازیِ بی‌پایان، آنچه لبه‌شهرها[۳] و ابرشهرهای پراکنده‌رو[۴]می‌نامیم، بوده است که همچنین باعث شده است که هر دهکده و هر گوشه‌ی روستایی در جهان سرمایه‌دارانه‌ی پیشرفته به بخشی از شبکه‌ی همتافته‌ی شهری‌شدن تبدیل شود که هرگونه دسته‌بندی ساده‌ی جمعیت‌ها به «شهری» و «روستایی» را در آن معنایی که روزگاری می‌شد منطقاً از آن‌ها دریافت کرد نقض می‌کند.

    اتلاف ثروت، جمعیت و قدرت در سیتی‌های مرکزی بسیاری از آن‌ها را در حالت پژمردن در برزخ حبس کرده است. نیازمندان در پشت سر رها شده اند زیرا ثروت‌مندان و صاحبان قدرت، آن‌ها را ترک کرده‌اند. افزون بر این، فقدان تکان‌دهنده‌ی مشاغل (به ویژه در تولید) در سال‌های اخیر و وضعیت وخیم سیتی‌های قدیمی‌تر همگی به شدت آشکار شده‌اند. تقریباً ۲۵۰ هزار شغل تولیدی در منچستر در دو دهه از دست رفته‌اند در حالی که فقط در صنعت فولاد شفیلد صرفاً در طول سه سالِ فاجعه‌بار در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۸۰، ۴۰ هزار شغل برچیده شد. بالتیمور نیز از اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ به این سو نزدیک به ۲۰۰ هزار شغل تولیدی[۵] را از دست داد، و تقریباً هیچ سیتی‌ای در ایالات متحد از این صحنه‌ی مشابهِ ویرانی به واسطه‌ی صنعت‌زدایی برکنار نبود.

    سلسله رویدادهای بعدی، برای بسیاری تراژیک بوده است. کامیونیتی‌ها که برای خدمت‌رسانی به صنایع ساخته شده بودند حالا با صنایع تولیدی منحل‌شده و متروک مواجهند، صنایعی که به واسطه‌ی بیکاری ساختاریِ بلندمدت نابود شدند. نتیجه سرخوردگی[۶]، رهاسازی، و توسل به وسایل شبه‌قانونی برای بقا بود. آن‌هایی که در قدرتند عجله دارند تا قربانیان را مقصر جلوه دهند، نیروهای پلیس (اغلب به شکلی بی‌عاطفه) وارد عمل می‌شوند و مجموعه‌ی سیاسی‌ـ‌رسانه‌ای یک روز مانور دارند که در آن فقرای خطاکار بیکاره، والدین مجرد وظیفه‌نشناس و پدران نالایق، از بین رفتنِ ارزش‌های خانوادگی، وابستگان به خدمات تامین اجتماعی[۷] را بدنام می‌کنند و برچسب می‌زنند و حتا خیلی بدتر. اگر آن‌هایی که به حاشیه رانده شده‌اند از روی اتفاق، از اقلیتی قومی یا نژادی باشند، همان‌طور که اغلب چنین است، آنگاه این بدنام‌سازی بیانگر تعصبی نژادی است که به زحمت پنهان شده است. تنها واکنش عقلانی آن‌هایی که به حاشیه رانده شده اند خشم/خروش شهری است، که وضعیت کنونی روابط اجتماعی و حتا به طور قاطعانه‌تری روابط نژادی (در نتیجه‌ی لفاظی اردوگاهی درباره‌ی حقانیت سیاسی) را بسیار بدتر از آن چیزی می‌کند که برای چند دهه وجود داشته است.

    اما آیا این که من می‌گویم حکایتِ جهان‌شمولی است از فلاکتِ شهری؟ یا چیزی است بیشتر محدود به میراث خاص صنعتی‌شدنِ سرمایه‌دارانه‌ی قدیمی و اشتیاق فرهنگی شیوه‌ی زندگیِ ضدشهری آنگلوساکسون؟ برای مثال سیتی‌های مرکزی در سرتاسر اروپای قاره‌ای شاهد رونق دوباره‌ی منحصربه‌فردی هستند. و چنین روندی صرفاً به مراکز معدودی مانند پاریس محدود نمی‌شوند؛ که با فرایند دیرینه‌ی بورژوایی‌سازی‌اش به واسطه‌ی تمام پروژه‌های عظیمی[۸] که فرانسه به حق برای آن‌ها مشهور است تسریع شده است. از بارسلون تا هامبورگ تا تورین تا لیل، بازگشت جریان جمعیت و ثروت به مراکز سیتی قابل توجه است. اما اگر دقیق شویم همه‌ی این‌ها بیانگر آن است که همان تفکیک‌های مساله‌ساز از لحاظ جغرافیایی وارونه می‌شوند. این حاشیه است که آسیب می‌زند، و بنالیوی[۹] بی‌روح پاریس و لیون که به مراکز شورش و نارضایتی، تبعیض و آزار نژادی، صنعت‌زدایی و زوال اجتماعی تبدیل شده اند. و اگر دقیق‌تر به آنچه در جهان آنگلوساکسون در حال وقوع است بنگریم، شواهد بیانگر فروپاشی همان شکل شهریِ «دونات»مانند زوال مرکز قدیمی سیتی[۱۰] که با ثروت حومه‌ای (که بیشترش در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ به وجود آمد) احاطه شده، و جایگزینی‌اش با شبکه‌ی شطرنجی پیچیده‌ای از ثروت تفکیک‌شده و محافظت‌شده در ملغمه‌ای شهری از فقیرسازی و زوال است که به یکسان تفکیک ‌شده است. «فضاهای بیرونیِ[۱۱]» به ناحق بدنام گلاسکو که در لابه‌لای حومه‌های دور از مرکز[۱۲] مرفه قرار دارند و مسائلِ اجتماعی‌اقتصادی که در حال حاضر در حومه‌های درونی[۱۳] در بسیاری از سیتی‌های ایالات متحد در حال ظهورند ثروتمندان را واداشته است تا به دنبال امنیت در جایی حتا دورتر (نتیجه، شهری‌شدنِ دورترین نواحی روستایی[۱۴] است) یا در زون‌های تفکیک‌شده و شدیداً محافظت‌شده در هر جایی که به بهترین شکل می‌توانند مستقر شوند بگردند …

    اما تمام این مسائلِ جهانِ سرمایه‌دارانه‌ی ‌پیشرفته در برابر بغرنجی‌های غیرمعمول کشورهای در حال توسعه، با شتاب وسیعاً کنترل‌نشده‌ی شهری‌شدن در سائوپائولو، مکزیکوسیتی، قاهره، لاگوس، مومبای، کلکته و حالا شانگهای و پکن، رنگ می‌بازند. ظاهراً، به نظر می‌رسد که چیزی متفاوت در اینجا در حال روی‌دادن است، چیزی بیشتر از تحولی کیفی که با سرعتی کمی و توده‌ی رشد شهری همراه است، چیزی که مکزیکوسیتی یا سائوپائولو فقط در طول یک نسل در حال تجربه اش هستند، چیزی است که لندن در طول ده نسل و شیکاگو در طول سه نسل تجربه کردند.

    برای مثال، آلودگی هوا و مسائل محیطی محلی، در سیتی‌های کشورهای در حال توسعه حتا نسبت به وحشتناک‌ترین وضعیت‌های مخاطرات سلامت عمومی در سیتی‌های قرن نوزدهمی اروپا و امریکای شمالی، مشخصه‌ای بسیار مزمن‌تر پیدا کرده‌اند. متخصصان بر این باورند که «وضعیت کنونی در سیتی‌های بزرگ جهان سوم کاملاً متفاوت از وضعیتی است که در جریان شهری‌شدنِ سریع در اروپا و ایالات متحد تجربه شد» و من نیز این دیدگاه را می‌پذیرم[۱۵] اما با یک هشدار مهم: فهم این‌که این تفاوت‌ها چگونه، چرا و به چه شیوه‌هایی سربرآورده‌اند برای ما حیاتی است. زیرا از دید من فقط در چنین شرایطی است که چشم‌اندازهای زندگی شهری در قرن بیست‌و‌یکم را هم در جهان سرمایه‌دارانه‌ی پیشرفته و هم در جهان در حال توسعه بهتر خواهیم فهمید. بی‌تردید ساکس[۱۶] کاملاً بر حق است زمانی که می‌گوید «تنها تفسیر مترقی از تجربه‌ی تاریخی این است که تجارب گذشته را هم‌چون ضد‌ـ‌مدل‌هایی در نظر بگیریم که می‌توانیم از آن‌ها فراتر رویم[۱۷]». اما فراروی نوعی وارونه‌سازی صرف یا پادزهر نیست. بلکه به معنای مواجهه با گذرگاه‌های پیچیده از نیروهایی است که امکان‌های آینده را می‌سازند، و همانند همیشه، سیتی را به تصویری از میل و شوری یوتوپیایی تبدیل می‌کنند، درست در همان زمانی که مکمل ناکجاییِ[۱۸] غنای امکان‌های جدیدی را می‌فهمیم که چنین فرایندهای اجتماعی‌ای می‌آفرینند.
    نویسنده : کاوه محمدزادگان بازدید : 9 تاريخ : شنبه 18 شهريور 1396 ساعت: 12:05

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :